ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
453
قصص الانبياء ( فارسى )
بر منبر آمد و خطبه كرد و گفت : يارى دهيد مرا بر آن كسانى كه قوم مرا قذف كردند . سعد بن معاذ برخاست و گفت يا رسول اللّه اينك ما ، اگر كسى از ما گفته است حدّ بران « 1 » ، و اگر كسى ديگر گفته است ما همه يارى دهيم و حدّ برانيم . و درين ] b 422 [ معنى سخن بسيار رفت تا هركه آن گفته بودند « 2 » عبد اللّه بن ابى سلول را و همه را بياوردند و حدّ قذف براندند . قصهء صدونهم حج الوداع در قصّه چنين آمده است كه چون رسول صلوات اللّه عليه سال دهم حج بكرد جبريل عليه السّلام آمد و آية آورد : وَ اتَّقُوا يَوْماً تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلَى اللَّهِ « 3 » . و قوله تعالى : إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ « 4 » . رسول بيامد و خانهء كعبه را زيارت كرد و بدرود كرد ، و روى بمدينه نهاد . چون بمدينه رسيد نالان شد و امت را وصيتها كردن گرفت و آخر وصيّت آن بود كه گفت : الصّلوة ، و ما ملكت ايمانكم . گفت نماز نگاه داريد و زيردستان را نيكو داريد . پس همهء ياران بحجرهء رسول عليه السّلام جمع شدند و گريان مىبودند و گفتند يا رسول اللّه خليفهء تو كى باشد ؟ رسول هيچ جواب نداد . چون وقت نماز مىبود بلال بيامد كه الصّلوة . رسول گفت برويد و صدّيق را پيش فرستيد . بلال قامت كرد ، و ياران پس او در نماز ايستادند . رسول قدرى سبكى يافت برخاست و وضو ساخت و به مسجد آمد . چون ابو بكر دانست كه رسول آمد خواست كه باز پس آيد ، رسول گفت يا ابا بكر بجاى خويش باش . ابو بكر بيستاد و رسول از پس او نماز كرد و بحجره باز شد . ملك الموت بر مانند اعرابى بدر حجره آمد و در بزد . عايشه گفت : من على
--> ( 1 ) - حد بران بران كس . ( 2 ) - آن سخن را گفته بودند چون ( 3 ) - البقرة 281 . ( 4 ) - الفتح - 1 .